X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان..

دوشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 12:25 ق.ظ

علی تار میزند و زیر لب زمزمه میکند. دارم طراحی میکنم. حواسم باشد دایره هایم شبیه تخم مرغ شانسی نشوند! میکشم و پاک میکنم. یکبار، دوبار، سه بار، این شد دایره! مدام در ذهنم میخوانم «فقط از کاری که میکنی لذت ببر»! وسط همه ی لذت ها و فکر و خیال و آدمهای جورواجور، کوله‌ی دلتنگیم را برمیدارم میروم بازار. فکرش را هم نمیکردم که این بازار هزار تو باشد! جای دنجیست برای تنهایی در شلوغی و نگاه کردن!

هنوز به این غروبِ زودهنگام عادت نکرده ام. غروب پشت غروب. 

پشت دستم محکم میخورد به اپن آشپزخانه. «حواسم کجا بود آخه؟!» تا من باشم که بیخود و بی جهت بساط اعتمادم را روی یک خانه پوشالی هوا نکنم و خودم را برای یک رابطه‌ی دروغین جر ندهم! رابطه ها را الک میکنم تا فقط آدم حسابی ها را بمانند. درد کوه کوه می آید و کاه کاه از بدن خارج می‌شود! دستم هنوز بعد از یک هفته احساس قلمبگی دارد و درد. «سلام پاییز»!

مقاله جدیدم را سابمیت میکنم و روی طرح جدیدم کار میکنم. به دور از همه‌ی توهّماتی که از بیرون تزریق می شد و مرا رسانده بود به قعر، کم کم برمیگردم به دوران اوجم. به قول او، هیچکس دلش برای آدم نمیسوزد.

من جای او نیستم. او هم جای من نیست. تنها هنرم این است که یاد بگیرم فقط قاضی خودم باشم نه قضاوت کننده‌ی دیگران. یاد بگیرم دهانم را بدون فکر پر و خالی نکنم. یاد بگیرم بمانم پای اشتباهاتم. پای حماقتهایم. دنیا زیباست هر چند هنوز هم هستند آدمهایی که به گند کشیدن واژه ها و روابط را خوب بلدند.

مینشینیم دکستر میبینیم. من بستنی شیرشکلاتی میخورم و او تخمه میشکند.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 267 >>